محمد بن ابى الفضل المفتي ( حميد مفتى )

138

قاموس البحرين ( فارسي )

موجود نيست ؛ زيرا كه اگر حال موجود باشد يا منقسم بود يا منقسم نبود . اگر منقسم بود ، اجزاى او معا يافته نشود . زيرا كه زمان غير قارّ الذات است . فلا يكون الّذي فرضناه موجودا موجودا . و اگر منقسم نبود ، تركّب زمان از اجزاى لا يتجزّى لازم آيد . پس جزء لا يتجزّى متحقق گردد . و جواب اين دليل آن است كه : انقسام وهمى ، موجب عدم موجود نيست . و عدم انقسام بالفعل ، استلزام جزء لا يتجزّى ندارد . و لا نسلّم كه جزء لا يتجزّى موجود نيست ؛ و سنبيّن أنّه موجود . و بدان كه در ماهيت زمان اختلاف است : قومى گمان برده‌اند كه زمان جوهر است . و ايشان را ميان خويش اختلاف است : نزديك بعضى از ايشان زمان جوهر است ، نه جسم است و نه جسمانى ، و واجب بذات است . « 1 » و نزديك بعضى زمان فلك معدّل النهار است . « 2 » و قومى بر آنند كه زمان عرض است ، و ايشان را نيز ميان خويش اختلاف است : نزديك بعضى از ايشان زمان حركت معدّل النهار است . « 3 » و نزديك بعضى زمان مقدار

--> ( 1 ) . دليل ايشان آن است كه : فرض عدم زمان ، مستلزم محال است ؛ و هرچه چنين باشد واجب الوجود است . كبراى اين استدلال بديهى است . و امّا وجه صحت صغرى آنكه : اگر عدم زمان را فرض نمائيم ، اين عدم لا محاله بعد وجود آن خواهد بود . و چنين بعديتى ، بعديت زمانى است . بنابراين زمان در فرض معدوميت ، موجود است . ر . ك . المباحث المشرقية ، ج 1 ، ص 653 . ( 2 ) . استدلال ايشان آن است كه : « هر شيء در زمان است . و هر شيء در فلك است . پس زمان همان فلك است » . اين استدلال باطل است . چه أوّلا : قياسى است از نوع شكل سوم و همان‌طور كه در منطق به اثبات رسيده است اين شكل نتيجه جزئيه را به همراه دارد . پس نتيجه قياس ياد شده آن است كه : « بعضى از اشيائى كه در زمان هستند ، در فلكند » . بعلاوه همان‌گونه كه امام فخر رازى نيز تصريح دارد [ ر . ك . المباحث المشرقية ، ج 1 ، ص 653 ] كبراى استدلال نيز كاذب است . يعنى اين طور نيست كه هر چيزى در فلك باشد . چه فلك نيز خود شيء است ، ولى در فلك نيست . ثالثا : مستدلّ هنگامى مىتواند نتيجه مطلوب خويش را استنتاج كند كه محمول صغرى « زمان » و محمول كبرى « فلك » باشد ، و حال آنكه محمول قياس او « در زمان » و كبرايش « در فلك » است ؛ فتأمّل . ( 3 ) . اين عدّه براى اثبات مدعاى خويش به دو دليل تمسّك كرده‌اند :